سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
گل سرخ

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی* دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی* چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته* کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته* خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه* از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه* من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده* از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده* به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ* بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ* چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه* خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه* میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره* سر راه بهشت من درخت سیب می کاره*








نویسنده : زهره

و اما مشهد.....


صبح پنجشنبه که از تهران رسیدیم ، درحالیکه هنوز هیچی از وسایل مربوط به سفر رو جمع نکرده بودم، خوابیدم تا 11
اما بعدش که پا شدم و رفتیم فرودگاه بدجور خوابم میومد و روی پا بند نبودم..یعنی اگه 3ثانیه چشمام بسته می موند می افتادم!! کلآ آثار همه خستگیای روز قبلش یهویی خودشو نشون داد...
توی هواپیما هم چندتایی عکس از ابرا گرفتم و یه کم خوابیدم تا رسیدیم مشهد...اولش که تایرشو باز کرد و نشست ، گفتم خب به سلامتی تایرها باز شد و نشست حالا باید ببینیم ترمزشم میگیره یا احیانآ میخوریم توی دیوار :دی
اینم عکس از ابرا:


تورو می بینم از اونورا ابرا...


خلاصه رسیدیم و رفتیم هتل و مقدمات پذیرش انجام شد...خب از اونجایی که هتل های قبلی 4ستاره بودن و این 3ستاره وقتی وارد شدیم یه کم خورد توی ذوقم اما خب بعدش دیدم نه همه چی مرتب و تر و تمیز و خوبه...
مثلآ هتل ایران اینجوری بود ، این هتل اینجوری :دی


نمیدونم یادتونه یا نه اما گفته بودم که چندوقت بود خواب میبینم که تا نزدیکی های حرم میرم اما به حرم نمیرسم..این خواب رو 3-4بار به شکل های مختلف می دیدم...یا توی صحن ها گم میشدم یا به فلکه آب (روبروی باب الرضا) می رسیدم اما بیدار میشدم یا میرفتم سمت حرم و همون پله هایی که دقیقآ رویروی ضریح هست و همیشه اونجا میشینم اما مثلآ پله ها رو خراب کرده بودن و خلاصههههههههههههههههه بدجوری روم اثر گذاشته بود این خواب ها...
مثلآ بعد از اینکه مریم (قوی عزیز) گفته بود که مجسمه یه پرنده رو گذاشتن فلکه آب ، خواب میدیم که میرم دنبال اون مجسمه که عکس بگیرم و حرم رو نمی دیدم.
فقط خودم میفهمم که چقدر اعصابم بابت این خواب ها خورد بود...
مسیری هم که تاکسی فرودگاه اومد از سمت حرم نبود و نشد همون اول حرم رو ببینم ، واسه همینم بعد از پذیرش هتل پیاده رفتم طرف خیابون و دیگه وقتی حرم رو دیدم همه صحنه های خوابهام اومد توی ذهنم و بغضم ترکید..........جوری بود که با تردید جلو می رفتم و همه ش میگفتم تا اینجاشو اومدم ببینم بعدش چطور میشه...
از اونجایی که من اون اطراف رو زیاد رفتم دیگه خیلی بلد شدم و یه جورایی از همه جاش خاطره دارم...........

از عکسی که مریم گذاشته بود سمت اون پرنده رو حدس زده بودم و رفتم که پیداش کنم..دقیقآ روبروی هتل اترک بود و این عکسو گرفتم:




اما دیگه از زور خستگی چشمام سیاهی میرفت...رفتم هتل خوابیدم و قرار شد هممون استراحت کنیم و بعد از شام بریم حرم...کلآ به خاطر اینکه مامان زیاد خسته نشن روزی یک بار میرفتیم حرم اما طولانی....
اون شب حرم بودیم...معمولآ دفعه اول آدم هنوز گیج میزنه میخواستم زیارت بخونم همه اینا که التماس دعا گفته بودن جلوم رژه میرفتن...خدا بگم این بهار رو چیکارش کنه که اول و آخرش هم ختم میشد به اون!!
جمعه چون شب عید بود دلم میخواست که واسه غروب و نغاره اونجا باشم چون همزمان چراغونی ها رو هم روشن میکردن...جاتون خیییییییییییلی خالی که چقدر باصفا بود..خیلی حال داد.
بعد از نماز هم باز یه نغاره مفصل تر زدن واسه شب عید...اینم چراغونی ها:


مشهد...شب ولادت حضرت فاطمه


اون شبم با مامان اینا برگشتم هتل و بعدش باز آخرشب رفتم طرف حرم...خوبیه اون خیابون اینه که روز و شب و صبح و ظهرش یه جوره...مغازه ها بازن ، کلی آدم هست و شلوغه..کلآ خیلی دوست می دارم!
حرم و صحن آزادی و پای حوض و......


پای حوض نقره ، گوشم رو به گلدسته ها ....نشستم

مشهد..صحن آزادی




تا نزدیک 3 اونجا بودم...


باز به همون دلایل ِ شرایط مامان جای تفریحی نرفتیم..فقط همون دور و ور گشتیم و یه کم خرید کردیم  و سوغاتی و اینا...
از یکی از دوستام تعزیف بهشت ثامن رو شنیده بودم که یه قبرستون هست زیر صحن آزادی..از یکی خادم ها ورودیشو پرسدیم و فرداش یه سر زدم..قشنگ بود => کلیک


برگشتمون هم که ظهر دوشنبه بود،دیگه شب دوشنبه تا 2 با مامان موندیم حرم، مامان دیگه زیارت وداع رو خوندن اما من گفتم بازم برمیگردم...
مامان رو رسوندم هتل و نزدیک 3 رفتم تا اذان و نماز صبح...
ریا نباشه دفعه اولی بود که نماز صبح جماعت میخوندم :دی
اما دیگه معرکه بودااااااااااا
یه نسیم خنک ، روبروی ضریح ، پای فواره های حوض صحن آزادی و صدای اذان صبح............
بعدشم زیارت وداع و اشک و بغض و اینها...
یه شیرکاکائو داغ از دم باب الرضا ، دوتا بلوز واسه سوغاتی بچه ها و دیگه هتل!


صبحش هم دیگه اتاق رو تحویل دادیم و رفتیم فرودگاه...اینم یه عکس هوایی از توی هواپیما از حرم...خودتون حرم رو پیدا کنین :)




درمجموع خدا رو شکر سفر خیلی خوبی بود، خدا رو شکر که مشکلی پیش نیومد ، خیلی هول داشتم واسه مامان...


اینم از جریانات مشهد...


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


پ.ن 1 : همین که اومدی و خوندی و رفتی ، ما را بس.................
یادمه ازم میخواستی بابت همه چیزایی که پیش اومده ببخشمت و حلالت کنم.اونموقع ها میخندیدم و میگفتم کاری نکردی که حلالیت بخواد...هرچند که فقط خودم و خودت میدونستیم چیا به من گذشته بود و شاید یه کم مامان و بهار...اما بازم در جوابت می گفتم مهم نیست...
این بار اما بدجور دلم شکست، شاید به اندازه ی همه ی اون روزهایی که باید می شکست و جلوشو گرفتم...
این بار شاید اگه روزی ازم حلالیت بخوای ، خیلللللللی فکر کنم تا بتونم بهت جواب بدم!
هرچند که بازهم دز نهایت خریت (!!!!) ته دلم خوشحالم که دیگه خبری از مهره سوخته و مرده متحرک نیست و خوشحالم که خوبی...


پ.ن 2: جالبه که طالع بینی روزانه م هم اینو فهمیده:
<آیا شما به سختی " نه " می گویید ؟ اگر چنین است بهتر است با این عادتتان مبارزه کنید زیرا شما زمان بسیار کمی صرف خودتان می کنید و بیشتر مشغول رسیدگی به مشکلات دیگران هستید . سعی کنید هیچ کاری را علی رغم میل باطنیتان انجام ندهید و قبل از هر کس خودتان را مورد توجه قرار دهید>
چشم!!!!!!!


فعلآ همین
خوشتون باشه
تا بعد...






یکشنبه 31 اردیبهشت 91 ساعت 3:15 صبح

نویسنده : زهره

همان یک baraie برایم کافیست تا خاتمه ای باشد برای شک هایم...که شاید تو نیستی که شاید بازهم داستانیست..که امیدی پوچ به خودم بدهم که نه! اینقدر نامردی از تو بعید است...اما همین baraie مهر تآییدی شد برای اطمینان به اینکه خودت هستی...
درست مثل دفعه قبل..یا شاید هم نه! درست برعکس دفعه قبل!!!!!!!!!!
دفعه قبل اون baraye برای من تنها نقطه ی روشنی بود که امیدوارم میکرد تو نیستی و با تمام وجود خوشحال بودم که این کورسوی امید رو دارم ، که تو نیستی که اینجوری با من حرف میزنی و چقدر قشنگ هم  به خال زده بودم و تو نبودی و بعدآ خودت هم متعجب شده بودی از این تفاوتی که یکسال من رو سر پا نگه داشت...........


خدایا...
خوب بلدی بنده هاتو بازی بدی...فقط کاش ما هم به اندازه ی یه "stop" گفتن توی بازی اسم-فامیل در این بازی حق داشتیم...............


این یکی رو با تو ام....حق من این همه نبود!!!


فقط نمیدونم چرا همه دق و دلم از دست تورو دارم سر یه بنده خدای دیگه خالی میکنم؟!!!


و
شماها هم خوشتون باشه
انشاالله پست بعد از مشهد میگم...
این فقط یه پارازیت بود و تراوشات یک ذهن آشفته!


تا بعد...




نظرات شما ()
جمعه 29 اردیبهشت 91 ساعت 1:55 صبح

نویسنده : زهره

خبببببببببببببببببببب
من برگشتممممممممممممممممممممم
فعلآ هم دیگه قرار نیست جایی برم :دی


مشهد هم خدا رو شکر همه چی خوب بود و خوش گذشت...


اما اول آنچه که به ما در نمایشگاه کتاب گذشت ( هرکی ندونه حالا فکر میکنه من از صبح تا شب داشتم توی نمایشگاه کتاب می گشتم :)) )


هفته پیش بعد از کلی کش و قوس با رضا (داداش کوچیکه) که چهارشنبه بریم ، نه سه شنبه بریم و بعدش اینکه اصش کلآ نریم و اینا ، صبح سه شنبه قرار شد که آخرِ ِ شب راهی بشیم...از اولش هم به مهسا (نوه عمه جان) پیشنهاد دادم که بیا بریم...و به همین ترتیب عصر سه شنبه بلیط گرفته شد برای ساعت 1 و این در حالی بود که از اونور هم برای ظهر 5شنبه بلیط مشهد داشتیم...
خلاصههههههههههههههههه
من و مهسا + رضا و خانمش و مهدی رفتیم که بریم...
حالا دیگه بگذریم از اینکه توی اتوبوس با مهسا چقدر خندیدیم و اتوبوس رو نصفه شبی گذاشته بودیم روو سرمون و پسری که صندلی جلویی ما بود چقدر حرص خورد از دستمون...
تا ساعت 4 که طبیعتآ بیدار بودیم و بعدشم که وقت خوابمون شد...آقا من هرررررررررکاری کردم نتونستم جامو درست کنم که بخوابم...مثلآ اتوبوس vip بود اما یه جورایی ناراحت تر بود!! و نهایتآ هم به این نتیجه رسیدم که هیچ استعدادی در خوابیدن توی اتوبوس ندارم!!!

صبح حدود ساعت 7 رسیدیم ترمینال...

اولش میخواستیم بمونیم ترمینال اما بعدش من و مهسا گفتیم میریم سمت مصلی..البته قبلشم چایی گرفتیم و با کیک مثلآ صبحانه خوردیم.
یه اتوبوسی بود که میگفت میره نمایشگاه و من و مهسا هم با نهایت اعتماد به نفس سوار شدیم و فکر میکردیم مثلآ ایستگاه آخر نمایشگاس..اما همون ایستگاه اول دیدیم انگار اکثرآ پیاده شدن و منم به مهسا گفتم بدو همینجاااااااس...خلاصه خیلی قشنگ نزدیک بود همون اول کار گم شیم :))


نه که خیلی برنامه فشرده و لیست بلند بالا واسه خرید کتاب داشتیم ، این بود که اول به شناسایی موقعیت های موردنظر پرداختیم (مدیونین اگه فکر کنین منظورم غرفه عمو پورنگ اینا بودااااااااااااااااا) کلآ یه دوری زدیم و منتظر موندیم که درهای نمایشگاه به روی مشتاقان گشوده شود!
قشنگترین جای نمایشگاه هم حیاط یاسش بود:




قبل از رفتن با رویا قرار گذاشته بودیم که همو ببینیم و به اکی جون و ندا اینا هم خبر دادم که دارم میام...

خلاصه رویا با وجود گرفتاری اون روز و تنگی وقتی که داشت ، اومد و باز بگذریم از این که با چه مکافاتی همو پیدا کردیم و من شمال غربی نمایشگاه بودم و اون جنوب شرقی!! اما آخرش به هم رسیدیم و در همون وقت کم کلی گفتیم و شنیدیم و عکس گرفتیم و بخاطر اینکه کار داشت زود رفت...
*برای رویا: ممنون که با وجود اینکه اونروز اینهمه کار یهویی داشتی بازم این راه رو اومدی که ببینمت..ببخشید که انداختمت توی زحمت..هرچند کم باهم بودیم اما به من که خوش گذشت و مهسا هم حسابی دوست داشته بود تو رو...


باز از اونجایی که مهسا اصلآ قصد نداشت که غرفه عمو پورنگ باشه ، پرسیدیم امروز میاد خودش یا نه و گفتن میاد و مهسا هم با دوستاش تماس گرفت و خلاصه جمع اونا هم جمع شد و تا جایی که خبر دارم حسابی بهشون خوش گذشت...


در همین فاصله هم اکی جون زنگید و قرار شد که ظهر رو با هم باشیم...منم دیگه مهسا رو سپردم به زن داداش جان و ازشون جدا شدم.

پرس و جو کنان مسیری که باید میرفتم سر قرار با اکی جون اینا رو پیدا کردم و اکی جون هم با داداشش و شمیم اومدن...وااااااااااای اگه بدونین چقد دلم واسه شمیم تنگ شده بوووووووووووووووووووود البته واسه اکی جون هم تنگ شده بوداااااااااا اما خب واسه شمیم یه جور دیگه...
اولش قرار بود بریم بوستان گفتگو واسه نهار و نمایشگاه گل و گیاه...
اما وقتی رسیدیم دیدیم اون روز رستوران مورد نظر کلآ تعطیل بوده :)))
کلی با اکی جون خندیدیم و یاد روزی کردیم که اینجا بودن و ساعت 5 رفتیم رستوران زاگرس و نهار نداشت..بعدشم که به مجتبی (همون داداشی معروف خودمون دیگه) گفتیم اونم کلی خندید و گفت اینم تلافی زاگرس :))

خلاصه از اینور مهدی (داداش اکی جون) میگفت بریم فلافل بخوریم  و از اونورم در حالیکه ساعت از 3 گذشته بود داداشی رفت و یه رستوران رو باز نگه داشت تا ما برسیم بهش :))
دیگه کم کم داشت آثار خستگی نخوابیدن شب تا صبحش و کلی راه رفتن توی نمایشگاه در من آشکار میشد (چه جمله ای شد!!) اما دور هم خیلی خوب بود و خوش گذشت..راستی اسم رستورانش چی بود داداشی؟؟؟
بعد از نهار هم رفتیم خونه شون و با شمیم توی اتاقش کلی بازی کردیم و چایی و میوه و اینا...و بعدم نمایشگاه گل و گیاه...
خیلی خیلی شلوغ بود و وقت ما هم کم اما خیلی قشنگ بود و ارزش دیدن داشت..فضای خیلی قشنگی درست کرده بودن...اونجا گشتیم و عکس گرفتیم...





و در این میان نکته هیجان انگیزش مسافت بین جایی که داداشی ماشین رو پارک کرده بود و نمایشگاه بود که فکر کنم خیلی بود :)))) آخی تازه اکی جون که بیشتر راه شمیم رو هم بغل کرده بود...
دیگه طی تماس با رضا اینا قرار شد که برم ترمینال که بازهم اکی جون اینا زحمت رسوندنم به ترمینال رو کشیدن...
شمیم میگفت خاله نرو..هرکی میاد خونه ما شب می مونه...گفتم نه خاله و نمیشه و باید برم...بعدش گفت باشه برو (قربونش برم مننننننننننننننن..جیگرررررررردوست داشتن)
راستی آقای داداشی پس کو عکسااااا؟؟؟
*برای خانواده داداشی: خیلی خوشحال شدم از اینکه بازم دیدمتون و بازم ممنون بابت زحمتها...خیلی خوش گذشت و منتظرم که بیاین :)


هیچی دیگه...
ساعت 8 ونیم ترمینال..بلیط واسه یه ربع به 12..در حالیکه فرداش هم باز مسافر بودم...
یه دوری توی شهروند زدیم و شام خوردیم و دیگه توی اتوبوس هم بچه های خوبی بودیم و خوابیدیم و ساعت 5 هم رسیدیم و خوابیدم تا 11 و وسایلمو جمع کردم و فرودگاه و پیش و به سوی مشهد.................


*برای ندا: جیگیلی جونم ببخش که اینقدر برنامه هام نامعلومه و نشد زودتر خبر بدم بهت..خیلی خیلی دلم میخواست ببینمت اما خب می دونم که هماهنگ کردن یهویی سخته...ایشالا فرصتی پیش بیاد که از زودتر بشه جورش کنیم :) و بووووووووووووووووووووووس



خب دیگه اینم از سفر تهران...خدائیش حال کردین من چقدرشو توی نمایشگاه کتاب بودم؟ :))
یه جورایی طولانی شد اما تازه کلیشو نگفتم...
سرم هم دردمیکرد نشد آن طور که باید حق مطلبو ادا کنم. فعلآ اینا رو داشته باشین تا بعد مشهد رو بگم!


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


پ.ن 1: کامنتای پست قبلو تآیید کردم و جوابیدم..سر فرصت میام سر میزنم به همه...
پ.ن 2: دوستی که خطاب به ندا کامنت گذاشتی..چون نمی دونستم کی هستی کامنتت تآیید نشد! اگه دوست داشتی بگو کی هستی اگرم نه که نه!!

فعلآ همین
خوشتون باشه
تا بعد


*ظهر نوشت:
من این پست رو 4صبح نوشتم و ارسال کردم اما الآن که اومدم دیدم نیست روی وبلاگ! البته با موزیلا که میام هست...بهرحال الآن تجدید ارسال شد!!


ضمن اینکه دیروز تولد یکی از دوستان خوب وبلاگی هم بودش که قبلنا زیاد اینجا میومد اما حالا دیگه سرش خیلی شلوغ شده و نمی دونم میاد یا نه..آقا مجتبی تولدت مبارک همراه با بهترین آرزوها...




فعلآ...




سه شنبه 26 اردیبهشت 91 ساعت 1:43 عصر

نویسنده : زهره

حضاررررررررر
من فردا صبح اول وقت نمایشگاه کتاب تشریف دارم!!
نه که خیلی فرهنگی م...باید یه سر برم ببینم نمایشگاهو به خوبی برگزار کردن یا نه :دی


دوستانی که دوست دارن دور هم باشیم ، ساعت 11 زیر تابلوی wc :دییییییییییییییییییییییییییییییییییی


 


خوشتون باشه
ما هم سعی میکنیم بهمون خوش بگذره
تا بعد...


*پنجشنبه نوشت:
از نمایشگاه صبح حدود 5 رسیدیم...
بعدآ مفصلآ می تعریفم...الآن وقت ندارم!
تا یک ساعت دیگه باید فرودگاه باشیم..به مقصد مشهد :)
التماس کنین دعاتون کتم :دی
احتیاط حلال هم بکنین...هواپیماس دیگه..یهو هم سقوط کرد :دی


واسه تآیید کامنت ها و تعریف تهران و مشهد..برمیگردمممممممممممممممممممم


برگشت: دوشنبه
محل اقامت: هتل دیدار


خوشتون باشه مجددآ
اون دفعه که خوش گذشت
این دفعه هم سعی میکنیم بگذره


*مخصوص بهار نوشت: خیلی جات خالیه..خیلییییییییییییی...یهو نزایااااااااااااا :دی
*مخصوص خانواده داداشی مجتبی و خانواده شون نوشت: عجالتآ بابت پذیرائی و مهمون نوازیتون ممنون...تا بعد :)

دیر شد
خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظی




سه شنبه 19 اردیبهشت 91 ساعت 11:44 عصر

نویسنده : زهره

چه زیبا نقش بازی می کنیم …
و چه آسان در پشت نقابهایمان پنهان می شویم ؛
حتی خدا هم
از آفرینش چنین بازیگرانی در حیرت است …


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


جایی خوندم که:
من چقدر خوشبخت بودم که در بین این همه ضمیر "تو" را پیدا کردم...


یاد ِ این افتادم که تا مدتها پیش من هم همه ی خطاب هام به تو  بود..همه "دوستت دارم ها" همه "دلتنگی ها" حتی همه "بد و بیراه ها"!!

اما الآن تغییری که من میتونم در اون جمله بدم اینه که:
من چقدر احمق بودم که فکر می کردم تو ، همان ضمیر مستتر پشت "تو" هستی...چون در واقع تو حتی "او" هم نبودی!!! خیلی دورتر و مجهول تر از سوم شخص..کسی بودی که "
حتی خدا هم از آفرینشت در حیرت است …"
شاید  پیچیده شد، اما فقط یه کم دقت میخواد تا بفهمی در بین ای همه   ، خوشبختانه یا متآسفانه ، اونی که تا آخر خودش موند ؛ من ِ "من" بود.......


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


اگر فکر کردی که این پست رو نوشتم تا از 14اردیبهشت 5سال پیش ، از همین ساعاتش ، از اون پارک ، از اون حوض و اردک ها یا از اون سنگ مفت گنجشگ مفت بگم سخت در اشتباهی.............!
فقط نوشتم که بگم: امروز 14 اردیبهشت تولد بابای گلم هست...خواستم بگم باباجون تولدتون مبارک و سایه تون بر سرمون مستدام........


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


پ.ن 1: در نوشته ی اول، ضمیرها داخل "" هستند و بقیه شخص!
پ.ن 2: نداریم!
پ.ن 3: زیاد به خودم امیدواری ندادم که اگه نشد توی ذوقم نخوره اما دعا کنین اون کار ِ جور بشه...



فعلآ همین
خوشتون باشه
تا بعد...


*یک ساعت بعد نوشت:
توی این حال و هوا فقط سر زدن اتفاقی به یه وبلاگ و شنیدن آهنگشو کم داشتم..............منظورم آهنگش بودااا نه وبلاگش!!






پنج شنبه 14 اردیبهشت 91 ساعت 5:22 عصر

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
مشهد...
فقط برای خودم...
ما ونمایشگاه کتاب!!
نمایشگاه!
14اردیبهشت...
[عناوین آرشیوشده]

فهرست
خانه وبلاگ

شناسنامه

پست الکترونیک

ورود به بخش مدیریت

134865:کل بازدیدها

35 :بازدید امروز

51 :بازدید دیروز

پیوندهای روزانه
درباره خودم
گل سرخ

زهره[264]
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ... کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

موضوعات وبلاگ

لوگوی خودم
گل سرخ

allowScriptAccess="always" />