***ديشب به سيل اشک ره خواب ميزدم*نقشي به ياد روي تو بر آب ميزدم * نقش خيال تو تا وقت صبحدم * برکارگاه ديده بيخواب ميزدم * روي نگار در نظرم جلوه مي نمود * وز دور بوسه بر رخ مهتاب ميزدم * چشمم بروي ساقي و گوشم به قول چنگ * فالي بچشم و گوش در اين باب ميزدم * ابروي يار در نظر و خرقه سوخته * جامي به ياد گوشه محراب ميزدم***







نويسنده : زهره

تصميم گرفته بودم وبلاگُ به روز کنم..ولي ديدم به روز کردنم نمياد انگار!
10-12 روز پيش که يکي از اقوام يهويي و بدون هيچ پيش زمينه اي فوت کرد، يه جوري شدم..نسبت به زندگي!...کل زندگي ..زندگي خودم…
آخه يعني چي؟…توي اين دنيا باشيم..يه مشت کار خوب و احيانآ يه مشت کار بد بکنيم که بعدش يه روز صبح بيدار شيم ببينيم مرديم؟!!...حرفم سر مردن و زندگي بعدش نيست..اين دنيا رو مي گم!هميشه وقتي يکي مي ميره يادمون مياد که اينجا موندگار نيستيم...يادمون مياد که خوب بودن چقدر راحته!چقدر راحت مي تونيم گناه نکنيم!
ولي زندگي کردن هم خودش کلآ چيز بيخوديه!
نه!..يه موقع فکر نکنين من الآن در اوج افسردگي به سر مي برم يا قصد خودکشي(!!!!!) دارم يا هر چيز ديگه اي ها!..نه!...من خوبم!
صبح ها ساعت 12 بيدار مي شم!!..صبحانه مي خورم!(از روو که نمي رم که!..آخه صبحانه يه وعده غذايي مهمه!!!!)...دوساعت بعدش نهار مي خوريم...مي خوابيم...چايي مي خوريم و بيسکوئيت!..سريالها رو مي بينيم..شام مي خوريم...مي خوابيم!!!!...ببينيد چه برنامه روزانه م مفيده!
کم کم داشت جريان اون مردن يهويي يادم مي رفت!..داشتم به اين فکر مي کردم که آدم تا زنده ست بايد زندگي کنه..و احيانآ از زندگيش لذت ببره!...اما اس ام اس فانزه...
با اين مضمون که : امروز اعلاميه ي مهدي ش (يعني يکي از همکلاسي هاي دانشگاه) رو توي دانشگاه ديده...
يه ترم از ما بالانر بود ولي بعضي واحدهاش با ما بود..اينقدر سر کلاس حقوق سر تساوي حقوق زن و مرد کل کل مي کرديم..درسشم خوب بود..پسر خوبي بود کلآ...ولي حالا ديگه نيست!..به همين راحتي!...16شهريور بايد انتخاب واحد مي کرد..اما حالا...هر کي شنيده بود شوکه مونده بود که آخه چطور..؟!
خدا رحمتش کنه...
ببينيد وقتي مي گم زندگي يعني چي..بيخود نمي گم!
زندگي اي که توش از دلبستنت پشيمون شي..از اعتماد کردنت پشيمون شي..از ..(نمي دونم اين چي داره ميگه..اما هرچي ميگه راست مي گه!!)
اونوقت آخرشم اينجوري بايد بري!که به قول بابا بالاي اعلاميه ت يا بنويسن: "جوان ناکام"...يا بنويسن "همسري فداکار"...يا "بزرگ خاندان" !!!


بگذريم...


يک فيلم خيلي باحال دارم از يک اثر هنري..براتون مي ذارم..حجمش زياد نيست..حتمآ دانلودش کنيد...حجمش کمتر از 2 مگابايت هستش...
بازيگرش خودمم..فيلم بردار مامان خانم..موسيقي متن گروه آريان!!


.:: قسمتي از هنرنمايي من و مامانم!!::.



ديگههههه..اين هم .اولين کار تکميل شده کلاس معرق ...



اولين کار معرق من!


هووووم؟...به نظرتون چيزي بشو هستم يا نه؟!


خوب ديگه...
حرفام تموم شد!
پ.ن 1: بازم تآکيد مي کنم من خوبم!!
پ.ن 2: امروز همه چيز رو تعريف کردم...
پ.ن 3: حوصله م سر رفته!
پ.ن 4: شما خوبين؟
پ.ن شعري: چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟...چيه؟شعر نشد؟..به من چه خوب؟!واسه من که از بس تکرارش کردم،شعر شده!!..شما هم يه جوري بخونين که شعر بشه...
پ.ن 5: خوب خالا اينم چون شمايين..شعر...!
جز تو هيچ کـــسيو .. درد عاشــقيو .. غصه هاي منو .. خنده هاي منو .. لحظه هاي منو .. گريه هاي منو...
نديده و نشنيده و وقتي تو نيستي من مي شم بين اين آدما مثه يه غريبه و توُ همهمه ها گم مي شم..دنبال تو..دنبال تو..
 (play کنيد و همين قسمتش رو گوش کنيد.)


 


پ.ن 6: وقتي از جعله مي پرسيم چه خبر؟..مي گه خبري نيس!..چقدر شيرينه اين موقع که بچه ها تازه به حرف ميوفتن...اين لينکُ هم ببينين(روي عکس کليک کنيد)..ميگه "برو بابا اِ ! "



برو بابا!


همين!
ما رفتيم...
شما خوشتون باشه!


*يعد نوشت: آن هنگام که دستگاه « ر ِنـــــــــــــْــــجـــــِر» در شهربازي در اين موقعيت بود ، بنده درست همانند مرد عنکبوتي روي سقف دستگاه ( که در آن هنگام کف دستگاه بود! ) تشريف داشتم!!..و اندکي در حال افتادن!!
به من چه خوب؟!..ضامن صندلي خراب بود!..ولي بسيار بسيار با خواهرجان اينا خنديديم...
پ.ن 1 : مي گمااا..حالا يعني اگه افتاده بودم ، مي شدم « جوان ناکام » ديگه؟!
پ.ن 2‏: ...اون وقت براي « تو » مي شد مصداق همون شعر که مي گفت :...روزي که برگردي دگر از من نمي يابي اثر...
پ.ن 3:
تاريک بودن عکس بدليل رفتن برق شهربازي مي باشد که به تبع آن بسياري از چراغها خاموش ماند!


 


کماکان شماها خوشتون باشه..
ما هم يه کاريش مي کنيم!




پنجشنبه 31/5/1387 ساعت 3:2 صبح

نويسنده : زهره

خووووووووووب...
طبق تقاضاي رسمي داداشي مجتبي سعي در به روز کردن مي کنيم!..هرچند با چرندياتي با ربط يا بي ربط‏ !
عرض شود که..روزهايي که مي گذرد شادم..شادم که مي گذرد...
ديگه...
چهارشنبه هفته پيش دختر عمو هاي گرامي منزل دختر عمه جان اينا تشريف داشتن و من هم قرار بود تشريف ببرم...از طرفي هم مامان خانم اينا وعده کرده بودن واسه خونه زن داييم..منم اول رفتم مامان اينا رو رسوندم و بعدش خودم با 4تا چي توز از نوع موتوري رفتم به سمت خونه دختر عمه اينا!
ما عده دختر عمو ها وقتي به هم برسيم ، نهايت چل بازي(مثلآ 50-60و..)  رو در مياريم و حسابي هر کاري دلمون بخواد مي کنيم!..جريان چي توز هم اين بود که ما هر ساله برگزار کننده مسابقات بين المللي «بخور بخور» هستيم..همون مسابقه که بي دست و با اعمال شاقه بايد بخوريم..و جايزه نفر اول هم يک عدد چي توز هستش!...خلاصه کلي خوش گذشت و بي خودي کلي خنديديم...:jok
راستي در همين حين يک خواستگار(خاستگار؟!..من هيچ وقت نخواهم دانست کدوم درسته!!همون اوليه فکر کنم!) رو هم دک کرديم!...آخه هي عمه جان مي گفتن يکي از اينايي که توي جلسات قرآن شون مي ره سراغ يک دختر خووووب ، 20ساله و چادري گرفته!...من گفتم: نداريم!...يه کم که گذشت دوباره گفتن..منم گفتم مورد اولشو 100% داريم ولي 20 و چادري رو شرمنده!..بعد که داشتم مي پوشيدم برم دنبال مامان اينا باز گفتن که گفته مانتويي سنگين رنگين هم باشه خوبه هااااا...گفتم آخه مشکل سر اينه که 20ساله مي خواد..که نداريم!!...خلاصه هرچي از عمه جان اصرار..از بنده انکار!
دو پ.ن تا اينجا:
پ.ن 1: ياد اون روز افتادم که گفتي خوبا هميشه خريدار دارن!
پ.ن 2: ...اين قفس بازه ها ولي..قلب من زندونيه!


...خوب کجا بوديييييييييم؟...


هيچي ديگه..همينا!
پس پ.ن ها رو ادامه مي ديم:
پ.ن 3: مثل اينکه گوش شيطون کور و گوشش کر و کلآ تمامي اعضا و جوارحش شَـل و پـــَل (!!!) آخر اين هفته راهي ديار خان داداش اينا خواهيم شد!
پ.ن 4: مي خوام آروم شم..تو نمي ذاري..هردو بي رحمن..عشق و بيزاري!
پ.ن 5:


تولد تولد پيشاپيش بعثت پيامبر اکرم (ص) مبارک باد.تولد تولد


پ.ن 6: 10 مرداد تولد يکي از دوستان خوبم هستش..حميدرضا راد عزيز..يکي از بهترين کسايي که در طول وبلاگ نويسي باهاش آشنا شدم و هميشه براش آرزوي سلامتي، موفقيت و شادي داشته م دارم..حميد از 120سالي که قرار بود 4سالش گذشت..پس 116سال ديگه مي مونه و همچنان **تولدت مبارک*
پ.ن 7:
در راستاي همين تولدهاي مردادي..23مرداد هم تولد احسان عزيز..آينه شکسته سابق و مستانه جديد هستش...احسان تولدت مبارک و از همين جا هم خواستم بگم امسال هم منتظر سومين شيريني ناپلؤني هستيممممممم..يادت نره;)
پ.ن 8: مثل اينکه پي نوشت ها بيشتر از خود نوشته شد!..خوب به من چه؟!..من که همون اول گفتم..چرندياتي بي ربط و با ربط!
فعلآ خوشتون باشه...
تا بعد!:babay



بعد نوشت: طبق خبري که هم اکنون به دستم رسيد، دعاي ما براي شــَل و پـــَل شدن شيطون اثر نکرد و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم تا بعدازظهر چهارشنبه خانه هستيم..چه جووور!..البته شايدم يه جورايي بشه که اينجوري نشه و اينا...ما مي ريم..اون مياد.اون مياد..ما مي ريم..کي مي ره؟!..کجا مي ره؟!و...:parvane


 


يکشنبه 6/5/1387 ساعت 6:45 عصر

نويسنده : زهره

+ ...

اثرات 5 دقيقه حضور جغله خاله در اتاق بنده:



براي هرکدوم از اينها که برداشته يه بار پرسيده:
خالـــــــــــه اين منه؟؟؟
(مثلآ اينجوري اجازه مي گرفت که من اينو بردارم؟!)
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


پ.ن 1: اولين شب جمعه ماه رجب..ليلة الرغايب..آرزوي پارسال نيمه تمام ماند..شايد هم تمام شد و من باورم نشده هنوز!...بهرحال التماس دعا.
پ.ن 2: آهنگ وبلاگُ گوش کردين؟
پ.ن 3:


اي دل بياموزي اگر راه درست عاشقي * با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا مي کني...


ولي در مجموع:


اين چرخه مي چرخد بسي بهر حساب هر کسي * يک روز جبران مي کند جوري که با ما مي کني...


 


فعلآ خوشتون باشه...


تابعد


 


چهارشنبه 19/4/1387 ساعت 3:6 صبح

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[31/5/1387- 3:2 ص] زندگي رسم خوشاينديست...آيا؟!!؟
[6/5/1387- 6:45 ع] اينجورياست...
[19/4/1387- 3:6 ص] ...
[آرشيو شده ها]

فهرست
خانه وبلاگ

شناسنامه

پست الکترونيک

ورود به بخش مديريت

26714:کل بازدیدها

25 :بازديد امروز

51 :بازديد ديروز

پيوندهاي روزانه
درباره خودم
گل سرخ

زهره[117]
کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ... کار ما شايد اينست که در افسون گل سرخ شناور باشيم...

موضوعات وبلاگ

لوگوي خودم
گل سرخ