سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
پاییز 1388 - گل سرخ

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی* دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی* چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته* کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته* خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه* از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه* من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده* از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده* به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ* بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ* چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه* خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه* میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره* سر راه بهشت من درخت سیب می کاره*







   1   2   3      >

نویسنده : زهره

دور از جون ِ شما از چهارشنبه تا حالا قراره بنویسم و از هفته ی چیز پیچیگیج شدم  که گذروندم بگم...
کل داستان عبارت بود از 3 تا میان ترم ، 2 تا مراسم عقد (دقیقآ در همان روزهای امتحان!) ، 2تا مراسم هفته (از همونایی که هفت روز گذشت ِ ها!!) و کلاس جبرانی در روزی که مثلآ تعطیلی و می خوای درس بخونی !
بدجوری اولش اعصابمُ روش گذاشته بودم که این یه هفته چه جوری می گذره اما بعدش گفتم بی خیال دیگه!...یکی یکی صاف می کنیم می ریم جلو...مؤدب


جمعه میان ترم پژوهش داشتیم و بعد از ظهرش هم که عقد بهار بود...
و یکی از استاد جان های خر (!!) هم چهارشنبه واسه مون جبرانی کذاشته بود! و ما رو واسه نیم ساعت کلاس کشوند دانشگاه!!!مشکوکم
خلاصه با هر بدبختی ای بود خوندیم و ساعت 9 امتحان و ساعت یازده هم دویدم اومدم خونه!(البته با ماشین!)
بعدم طی تماس با بهار (بخوانید عروس خانوم!!) قرار شد برم دنبالشُ بعدم باز بریم دنبالشُ اینا....
دیگه رفتیم خونه بهار اینا و اولش هم داماد (بخوانید بابک خان) بالا بودن و من بهشون گفتم برین پایین کار ِتون دارن بلبلبلوو ما بالا به پایکوبی مشغول شدیم!!
بعدم گرفتن بلللللللللللللللله از عروس ُ و دعای بهار سرِ سفره عقد واسه آدم شدن ِ من و بزن و برقص و ریختن خاک ِ قندهای ساییده شده روی سرِ ِ عروس روی سر ِ من که تا آخر سال منم بپرم و خوردن سیبی که سر ِ سفره بود باز واسه همون پریدن و عککککککککککککس و شام و عککککککککککککس و کل کل با پسردایی ِ بهار و اینا...


 


دسته گل عروس...


خدا رو شکر همه چی خیلی خوب برگزار شد.علی (بخوانید داداش عروس) هی می گفت زهره خانم بعدش دیگه نوبت شماست و کی بیایم زحمتاتونُ (چه زحمتی وظیفه بود) جبران کنیم و اینا؟!...منم گفتم والا با این کارایی که اینا امشب کردن (همون دوخط فوق الذکر) احتمالآ همین امشب بین راه "کاری ندارین خدافظ" می شه و بهتون سلام می رسونم!...بازم خندیدیم خیلی!
حالا قرار شده بهار خبرشو بهم بده که کارِ خوبیه
یا نه!؟!!
 انشاالله که این دو نوگل ِ باغ زندگی (!!) به سلامتی و دل خوش به پای هم پیر و پاتال شن!
بابک خان بهار یه دونه ستااااااا البته خودش یه دونه ست! اگه هواشو نداشته باشین ، یه لشکره


میان ترم بعدی هم دوشنبه بود که بدینوسیله شنبه ش رفتیم یکی از اون هفته هایی که گفتم!!
راستی دوشنبه بعدازظهر هم کلاسمُ دودر کردم و رفتم خونه دبیر شیمی پیش دانشگاهیمون.اینم داستانی داره که شاید یه وقتی قسمت شه بتعریفم واسه تون!چشمک

میان ترم و عقد بعدی هم چهارشنبه...
ساعت امتحان : 16:30 / ساعت عقد: 19:30 !
ولی چشمتون روز بد نبینه که نه امتحان خوب بود ، نه عقد!!!!!!
امتحان رو که حلش کردیم قرار شد برگه ها رو صحیح نکنه...
عقد هم که خوب بوداااا اما نفهمیدیم چی بود؟!...کلآ یه چیزی بود واسه خودش.ولی همونجوری بود که خود ِ عروس و داییم اینا می خواستن...به هرحال گذشت!


خب!....اینا گزارشهای هفته قبل بود واسه ثبت در خاطرات.


این جمعه هم قرار گذاشتیم بریم کوه!
با بهار و بابک خان و خواهر و دختر خاله بهار اینا...
منم هی بهشون گفتم دوتایی برینا ولی گفتم بی تو (من یعنی) صفایی نداره!
حالا بارون میومد مثله چی!
مامان اینا می گفتن آخه کدوم آدم عاقلی توی این هوا پا می شه می ره کوه؟!...منم گفتم : من وبهار و بابک خان و خواهر و دختر خاله بهار اینا...


همیشه خیلی دلم می خواست توی بارون یا دم ِ رودخونه باشم یا کوه...و این بار پایه ش جور شد...رسیدیم بالای کوه بارون تبدیل شد به برف...اونم چه برفی...اینقده خوشگل بود که نگوووووووووووووووووو خیلییییییییی حال کردیم...


کوه در برف...

اگر می‌خواهید چیزی یا کسی را به دست آورید، رهایش کنید.


برررررررف


  همون موقع هم یاد دیشبش افتادم که بعضیا داشتن می گفتن اونجا داره چه برفی میاد و گفتم منم می خوااااااااااااااااااااااااام...
حالا همه داشتیم یخ می زدیم ولی من می گفتم حیفه بریم همیشه می شه یخ زد ولی معلوم نیس دیگه توی این هوا بشه اینجا بود (بابا فلسفه!) هی عکس گرفتم! کلی هم سر ِ چتر مرضی خندیدم شاید عکسشو بذارم بعدی.
تازه اون بالا هم می گفتم اگه بعد 120سال -پس فردا- اون اقای محترم خوابیدن توی خونه رو به کوه اومدن ترجیح بده من چَـــــــکککککار کنم!؟ رسمآ حروم می شم که!!!
بعدشم سوتی های من توی ماشین که.........نمی گم که!!!!
ولی خیلی خیلی و خیلی خوش گذشت بهمون و از بانیان این گردش کمال سپاس و تشکر گزاری را دارم!


 *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


پ.ن 1 : ...اومدی ، دیدی ، خوندی و رفتی...برو به سلامت!
پ.ن 2 : نی و نای چوپون / سحر ِ خروس خون / ابرای بیایون / می گن تو قصه بودی...
.
.
.
...نمی خوام قصه مون دوباره آفتابی شه / آسمون نگات برای من آبی شه...
...........همین!(روی وبلاگ هست!)


پ.ن 3 : قد آئینه ها خم شد دوباره * دلم دریاجه ی غم شد دوباره * صدای سنج و دمام آید از دور * بخون ای دل محرم شد دوباره..........تسلیت بخاطر فرا رسیدن این ایام..............


خوابم میاد!
پس فعلآ
خوشتون باشه
تا  بعد


یکشنبه 29 آذر 88 ساعت 1:23 صبح

نویسنده : زهره

یه هفته ست دارم با خودم کلنجار می رم...
یه هفته ست دارم فکر می کنم به اینکه چیزی بگم یا نه...؟!
به روی خودم بیارم یا نه...؟! بگم که امروزُ یادمه یا نه؟!
تقریبآ با هرکی مشورت کردم مستقیم و غیرمستقیم گفت "خیلی خری!"


اما من می خوام بگم...می خوام بنویسم...مهم نیست واسه م که تو می خونی یا نمی خونی...مهم هم نیست که اگه خوندی مثل ِ پارسال می ری و از دست همه قایم می شی یا نمی شی...
مهم نیست برام که شاید الآن واسه تو همه آبها از آسیاب ریخته و من دیگه یه چیزی هستم مساوی با هیچی برات...


می گن اگه برات مهم بودم الان بودی الان باهام بودی یا حداقل اینکه یه ذرررررررره واسه م ارزش قائل می شدی ، یا حالا واسه من هیچی ، برای قولی که دادی...
آره!
امسال هم می نویسم...
بی خیال اینکه همه می گن "اگه تو پا پس بکشی ، اون پا پیش می ذاره"
اصلآ من دیگه واسه "پیش اومدن "ِ کسی نیست که می خوام بنویسم ، واسه گول زدن خودمم نیست ، خووب می فهمم اطرافم چی میگذره...


امروز به وقتی واسه م یه روز خوب و قشنگی بود که فکر می کردم ممکنه بعدها خیلی قشنگتر از اینها بشه ، نشد!
شایدم به قول اونا از بیخ و بن اشتباه بودی!...دیگه هیچی نمی دونم...یعنی خیلی وقته که هیچی نمی دونم.
 ولی می نویسم...
واسه خودم و واسه احترام به اون حس قشنگی که داشتم و قرار بود داشته باشم....
می نویسم از همون هزار و یکشبی که تو از آن خبر داری ، اما من از تو نه...
می نویسم با وجودیکه میدونم هستی و هیچی نمی گی و به همین راحتی من رو می کنی توی خاک انداز!!!
می نویسم با وجودیکه بهم می گن "کله پوک" !
می نویسم چون تا این تاریخ و این لحظه به کارهایی که می کردی و تصمیم هایی که می گیری ایمان داشتم...
ولی الآن دیگه هرچی فکرشُ می کنم می بینم خواسته من اونقدرا غیرمنطقی نیست که نتونی بهش جواب بدی...وقتی هستی و می دونی که می دونم هستی ولی بازم هیچی نمی گی؟!!؟...این کجای منطق تو جا داره؟!!
می نویسم چون معمولآ عادت دارم آخر ِ ارتباط هام یک "اتمام حجت" می کنم و این تاریخ و امروز بهترین بهانه ست واسه این اتمام حجت...


...شاید این آخرین باری بود که از تو گفتم...بستگی به خودت داره!


دلم نمی خواست به عنوان هدبه امروز بهت بگم که دیگه حتی اگه اندازه یه سر ِ سوزن هم حق داشته باشم ، نه می بخشمت ، نه ازت می گذرم و نه حلالت می کنم ولی چه کنم که خودت چاره ای جز این واسه م نذاشتی...


 وقتی گذرا از یک وبلاگ رد می شم و فلانی در مورد فلانی گفته " هرجوری بود امروزم یه خبری از خودش بهم داد ، قربونش برم که اینقدر واسه م اهمیت قائله که نمی ذاره حتی در سخت ترین شرایطی که داره ازش بی خبر بمونم "
به خودم می گم خاااااااااااااااک بر سرت زهره!!!!!!!!!
که نشستی منتظر کسی که هست ، میاد ، می بینه چطور به این در اون در می زنی که حداقل خبر سلامتیشو بگیری ولی بازم هیچی نمی گه....و اینجوری می شه که درک می کنم چقدررررررررر مهمم واسه ت!!!!


آره...
...شاید این آخرین باری بود که از تو گفتم...بستگی به خودت داره!


تو اینقدر این جربان رو سخت و پیچیده ش کردی که هرجور حساب می کنم می بینم دیگه جای توجیه نداره...
اشتباه نشه ها!...اینا رو نگفتم که مثلآ پا پس کشیده باشم...نه!
من دیگه تمومم...و از همین جا بابت همه ی اذیت هایی که در این مدت به خودم کردم ، از خودم معذرت می خوام!
خودم شاید بتونم خودمُ ببخشم اما خودم ، تو رو..بعید می دونم...!


...بهرحال...
این هم آخرین تبریک ما به شما..................امروزت مبارک!


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


پ.ن 1 : چندوقت بود فلش راضیه پیشم بود...آهنگ هاشو توی ماشین گوش می کردم تا خیلی اتفاقی رسید به این : "...دوباره پائیزه/ فصل تولد تو / دوباره دل اسیره/به یاد رفتن تو و......." (روی وبلاگ هست الآن..لینکشم که اون شب واسه ت فرستادم)
توی ماشین وقتی تنها بودم زیاد گوش دادم و تاحدودی اشک هام هم اومد...اما گفتم که معذرت می خوام از خودم!


پ.ن 2 : با اینکه تو قول دادی و رفتی پی کارت ولی من هنوزم سر ِ قولم هستم و وقتی سرعتم می رسه به 120تا و بوق اخطار ماشین ، زودی می رسونمش به همون 110تا که بهت قول داده بودم...


پ.ن 3 :آخر این آهنگ میگه :‏ "ولی دریغ و افسوس ، از این خیال واهی...یه روز بشه دوباره که باز منُ بخواهی...."
ولی دریغ و افسوس من از اینی که این میگه نیست...
از اینه که
نمی فهمی چی می گم...
نمی فهمی می گم بیا بگو اگه باید نباشی ، نمی فهمی می گم به جای من تصمیم نگیر...
اگرم هنوز در این خیالی که باشی ، اولآ این کارها چیه پس؟   ثانیآ من شارژم تموم شده!!باز بیا بگو ، اگر هنوزم درگیری..اگر هنوزم داری مبارزه می کنی..بیا بگو.من که هیچ وقت خبر قطعی نخواستم!فقط خواستم در جریان کار باشم چون چه بخوای و چه نخوای یه گوشه ای از این قضیه هم به من برمیگرده...


پ.ن 4 : یه کم پست طولانی شد ولی همون تو بخونیش بسه...و صفحه کامنت های این پست هم غیرفعال خواهد بود چون فقط یک نفر هست که باید بابت این تبریک تشکر کنه و اون یک نفر هم فعلآ خودشونو زدن به نبودن!!
وقت هست واسه اومدن ولی نه دیگه اونقدرا...


پ.ن 5 :‏ پیرامون اینایی که توی دنیای مجازیم گفتم ، در دنیای حقیقیم هیچ توضیحی نخواهم داشت.


پ.ن 6 : روز جمعه مراسم عقد بهار بود...ضمن تبریکات فراوان ، آرزوی خوشبختی همیشگی دارم واسه تون و امیدوارم به پای هم پیر و پاتال شین! (شاید آخر هفته یه پست بزنم واسه تعریف وقایع ولی الآن نمی رسم ، این پست هم طی چندروز تکمیل و اتوماتیک ارسال خواهد شد)


 
همین!
فعلآ
خوشتون باشه...
تا بعد


 *بعد نوشت:
خیلی اتفاقی موقعی که مثلآ داشتم درس می خوندم ، این دیالوگُ (فکر کنم سریال گاوصندوق بود) شنیدیم که دختره داشت به اون یکی  می گفت :
" شاید ترجیح داده چیزی نگه و بره تا اینکه دروغ بگه و بمونه "بعدآ فهمیدم که صحبت سر ِ خواستگاریِ که چون سابقه دار بوده - بخاطر دختره - میذاره و می ره...
خیلی این جمله ذهنم رو مشغول کرد...که شاید تو هم....ولی من :


ترجیح می دادم (اگر هم قرار به رفتنه)
همه چی رو بگه و بره
تا اینکه چیزی نگه و بره یا دروغ بگه و بمونه!


 


 


 


نظرات شما ()
یکشنبه 22 آذر 88 ساعت 1:3 صبح

نویسنده : زهره



باشه خب!

ولی در مجموع:



*من می خوام برم خونمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون*


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
از اونجایی که در حال حاضز در اوج میان ترم ها و در ادامه پایان ترم ها هستیم گفتم بد نیست شما هم در حال و روز ما ها خبر داشته باشین! که اینجوریاست....



شروع ترم


------------------------------
یک هفته بعد از شروع ترم


-------------------------------
دو هفته بعد از شروع ترم


-------------------------------


قبل از میان ترم

 




--------------------------------

در طول امتحان میان ترم



------------------------------


بعد از امتحان میان ترم



-------------------------------

اطلاع از برنامه پایان ترم




-------------------------------

7 روز قبل از پایان ترم



-------------------------------

6 روز قبل از پایان ترم



------------------------------

5 روز قبل از پایان ترم



------------------------------

4 روز قبل از پایان ترم



-----------------------------
2 روز قبل از پایان ترم



---------------------------

1 روز قبل از پایان ترم




-----------------------------


شب قبل از امتحان


----------------------------


1 ساعت قبل از امتحان


-----------------------------



در طول امتحان



-------------------------------

هنگام خروج از سالن امتحان




*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-


 پ.ن 1 : دو ماه هستش که طبق قرار من شدم « حقوق بگیر‏ » و خرج هام با خودم!
حالا این سری 43تومان دادم واسه ADSL اینجا...با احتساب خرجایی که این چند روز کردم ، من موندم با 1000 تومان واسه تا آخر آذر!!!!!....تازه قبض موبایل هم هست...!!!!
در همین رابطه داشتیم با یکی از بچه ها می حرفیدیم،
-- گفتم حالا تا آخر این ماه باید 4دست و پا برم دانشگاه!!!چون نه پول بنزین دارم ، نه کرایه ماشین!!
 »‏ می گفت می تونی شب ها بری کبریت بفروشی  (مثله دختر کبریت فروش و اینا.......) فقط مواظب باش
یخ نزنی!
--  آره...اگه یخ زدم باید ژان وارژان بیاد کمک...
(فکر کرده بود کارتون ها رو اشتباه کردم)
» مجیدجان ژان وارژان واسه کوزت بود!
-- میدونم بابا!....دیدم وضعیت خیلی بحرانیه گفتم همه رو بسیج کنم!!!
کلی خندیدیم...
حالا این چه ربطی داشت به برگشتن به خونمون؟...همین دیگه!!!...اگه خونه بودم این 5000تومانُ واسه راه اندازی نمی دادم ، حالا من می موندم با 6000تومان واسه تا آخر آذر!!!!!!!!!!!

پ.ن 2 : به احتمال 99% اون مویی که قرار بود ، داره از سر ِ بهار کم می شه!ولی بعید میدونم توی یک هفته آتی همون مو از سر ِ منم کم شه!!!!...حالا بعدآ مفصلآ و ویژه تبریک بازی خواهیم داشت!
پ.ن 3 : 8 آذر تولد یاسمن (خان داداش زاده) بود که تازه امشب می ریم تولد بازی!
پ.ن 4 : باز هم عید غدیر...
من اصلآ دیگه یاد ِ عید غدیر ِ دوسال پیش نمی افتم!!!...نمی دونم خودت بادته چی رو میگم؟
تازه یاد ِ سال تحویل ِ امسال هم نمی افتم ‍، که وقتی گفتم می ترسم بشه مثله همون عید غدیر و عید غدیر سال بعدش که چه ها بر من گذشت و سال تحویل سال دیگه با یه خاطره ی بد همراه باشه ، و گفتی نترس و قول دادی که اینطور نشه!!!!!!!!
پ.ن 5 : این عید رو به همه تبریک می گم و امیدوارم در این روز عیدی های قشنگی بگیریم...
اونایی هم که عیدی می خوان تشریف بیارن دیدن تا عیدیشون ُ بگیرن!


 پ.ن 6 : دلم خواست خیلی شکلک بذارم!...کسی حرفی داره؟!


 


فعلآ همین دیگه
میام باز
خوشتون باشه
تا بعد...


 * بعد نوشت: ADSL جان راه افتااااااااااااااااااااااااااااااد...


 


پنج شنبه 12 آذر 88 ساعت 1:0 عصر

نویسنده : زهره

سلام و عرض ادب و احترام واینا!
هیچ دقت کردین ما هنوز مشهدیم و برنگشتیم دیار خودمون؟!...از اونجایی که بالاخره باید برگردیم پس ادامه سفرنامه رو خواهیم داشت در
صبح روز جمعه 1 / 9 / 88...........


ساعت های آخر سفر بود و قرار بود نهایت استفاده رو ازش ببریم.صبح بعد از نماز درحالی که دیگه چمدونها بسته بود و آماده ، رفتیم حرم...خیلی حس و حال عجیبی داشتم نمی دونم چرا دل کندن از اونجا اینقدر واسه م سخت بود.حس می کردم هنوز سیر نشدم بهار هم هی واسه م فلسفه می بافت که قشنگیش به همینه واینا..البته بگذریم از کاشفی که بعدش به عمل اومد و معلوم شد اونم اون موقع حس و حالش بهتر از من نبوده...خوندن زیارت وداع و ........اللهم لا تجعلهُ آخرالعهد من زیارتی......
آخرین استفاده های بخور بخوری رو کردیم و شیرکاکائو با پیراشکی گرفتیم خوردیم...شب قبل از پذیرش پرسیده بودیم که چه ساعتی میان دنبالمون و گفته بود 7:30 (پرواز ساعت 9 بود...بازهم باهاشون اتمام جحت کردیم که ما میریم اتاق و اگه زودتر اومدن باهامون تماس بگیرین.


 توی اتاق..من و بهار..ساعت 10دقیقه به هفت...چمدونها دم در...گرفتن فیلم مستند توسط من از اتاق و.................:


من : بهار کاری که نداریم توی اتاق..پاشو بریم پایین که اگه اومدن پایین باشیم...
بهار: نههههههههه من خوابم میاد، می خوام
بخوابم!
من: بابا آخه چه خوابی الآن تو بری؟!...پاشو بریم بعدآ توی هواپیما بخواب.
بهار: نه من الان می خوام بخوابم..تو برو پایین اگه اومد تک بزن من میام.
من: آخه من تنها برم؟!!!....خب پاشو دیگه!


ساعت 7...همینجوری که روی مبل نشستم و دارم تا حدودی حرص می خورم...:
گوشیو بر میدارم و یه تک بهش می زنم تا بلکه پا شه!..میگم پاشو بریم صبحانه..ما باید زودتر پایین باشیمااا تسویه حسابم هست.
پا می شه گوشیو بر میداره وقتی می بینه من هنوز بالا هستم تازه می ره زیر پتو میگه صبحانه نمی خوام!!!!!!!!!! 


 بخواب تو!


من :


دُمم رو می ذارم روی کولم، یه گشتی توی اتاق میزنم ببینم چیزی جا نمونده باشه ، و در آخرین ساعات سفر ، تنهایی چمدونم رو برمیدارم میرم پایین!...حساب کتاب اتاق...و پیشنهاد پذیرش که تا وقت هست برین واسه صبحانه توی رستوران...و تآکید من که پس اگه اومد دنبالمون خبر بدین...و چشم گفتن اوشون!


توی رستوران..یه گشتی دور میز سلف می زنم، دلم چیزی نمی خواد ، کماکان از دست بهارجان حرص می خورم که به همین راحتی روز آخر رو گرفته خوابیده و من تنها اومدم!...یادم میاد که از روز اول دلم هندونه می خواست.......میز کنار آبنما و یک صبحانه مختصر!


 صبحانه آخری!


یک ربع بعد همسفری جان هم تشریف میارن و چون دلش صبحانه نمی خواست (!!) اصلآ هم نخورد!!!!!!!!!!!!!!
ساعت 7:35 هنوز مشغوله... بعدش می ریم لابی...چرا خبری نیست ولی؟! (دقت کنین! شعر شد  این دوتا جمله!)
یک ربع به هشت...ما نشستیم!....ساعت 8 شد و پرواز هم ساعت 9 !
من به پذیرش: چرا پس نمیان دنبال ما؟
پذیرش به من: هالی تور بودین؟!.........اومد و رفت که!!!!
من: چی؟!؟!!؟!؟...ما که کلی وقته اینجاییم؟!!
هیچی خلاصه اینجوریا شد که از سرویس تور جا موندیم و 10 دقیقه به پرواز هم رسیدیم فرودگاه و البته تلفنی هم کلی سر ِ لیدر تور داد و بیداد که تو که می دونستی مسافر داری توی این هتل چرا مطمئن نشدی اومدن یا نه و اون روی سیدی منم بالا و ..........
دو نفر اخر بودیم که چمدون ها رو تحویل دادیم و به همین مناسبت صندلی هامون
4 ردیف با هم فاصله داشت!!!!
بیچاره مهونداره نقش پیک واسه ما بازی می کرد...
تازه بگذریم از sms که بهار داد و گوشی من سایلنت نیود و یهو صداش در اومد که:
sms اومده بیشور ِ کثافت!...یه بوس بده...بیشور..کثافت..من که دوســــِت داررررررم  (اگه نشنیدینش ، روش کلیک کنین تا بشنوین)
وای دیگه صندلی جلویی و عقبی و اینوری و اونوری ترکیده بودن از خنده حالا خودمم هم خنده م گرفته بود هم بد شده بود خب!
خلاصه رسیدیم به دیار خودمون و مامان اینا اومدن دنبالمون و توی راه هم خبر ها رو دادیم و گرفتیم و کلی با بهار و مامان اینا خندیدیم و بهارُ رسوندیم و اومدیم خوووووووووووووووونه....


البته جا داره در همین جا این رو هم بگم که درسته صبح از دست بهار خیلی حرص خوردم و عصبانی شدم (مخصوصآ با جا موندنمون از سرویس) ولی خوبی ای که داشت (و البته داره) اینه که خیییییییییلی زود دلخوریمون از هم تموم میشه و چیزی به دلمون نمی مونه...یکساعت بعدش اصلآ انگاااااااااار نه انگار که اتفاقی افتاده...
ممنونم از بهار که همسفر خوبی براش بودم!(جمله م نکته انحرافی داشت)
و تشکر می کنم از حضور پریسا و مامان و بابای گلش به خاطر وقتی که واسه مون گذاشتن.


سفر خیلی خیلی خوب و به یادماندنی بود و قابل توجه بعضی ها که از این سفر ها هرسال خواهیم داشت!...شما میخوای بخواه ، نمی خوای هم باید بخوای!...سه تایی هم نمی شه!.......یا چهارتایی یا دوتایی!!!!!
اصلآ من قبلآ هم اخطار کرده بودم که اگه یه مو از سر ِ بهار کم شه(!!!!) تا هفته بعدش باید همون مو از سر ِ منم کم شده باشه!!!........حالا شما خوددانی


اینم عکس کادوی پریسا (مجسمه کریستال) ،جاخالی که مامان اینا (اون پاکت صورتیه) ،خان داداش اینا (شیرینی) و خواهرجان اینا (اون مجسمه که اسمش شد سوسانو!) زحمت کشیده بودن :


جاخالی ها... 


و اینم سوغاتی واسه دالتون ها...تسبیح و شیرینی های سفارشیه فرح اینا...


سوغاتیا...


خوووووووووووب!
بالاخره این سفرنامه ی ما هم به سر رسید
و هم کلاغه به خونه ش رسید ،
هم من و هم بهار!


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


پ.ن 1: یک شعر  ، منتخب از اشعار "فریدون مشیری" ....


سر ِ خود را مزن اینگونه به سنگ ،
دل ِ دیوانه ی تنها..دل ِ تنگ...


مکن ای خسته ، درین بغض درنگ
دل ِ دیوانه ی تنها..دل ِ تنگ...


دیدی ، آن را که تو خواندی به جهان یار ترین
سینه را ساختی 
از عشقش ، سرشارترین
آن که می گفت منم بهر ِ تو غمخوارترین
چه دلازارترین شد!چه دلازارترین؟


ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای ، سرد مکن


با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان


راه عشق است که همواره شود از خون ، رنگ
دل ِ دیوانه ی تنها..دل ِ تنگ...


پ.ن 2 : با وجودی که...! ولی جالب بود.....ممنون!
راستی قبلآ گفته بودم شیرینی ناپلئونی خیلی دوست دارم؟!


 پ.ن 3 : به استاد ِ بسیاااااااااار جان () می گم بچه ها واسه عید غدیر از من شیرینی می خوان اشکالی نداره بیارم سر ِ کلاس شما؟ (شنبه ها باهاش کلاس داریم و منظورم شنبه قبل از عید غدیر بود) میگه هااااااااااان راستیاااا سیدی تو..نه!.......بیاااااااار....شیرینی چیز ِ خوبیه...(خود‏‏ ِ‏استاد ِ بسیااااااااار جان ()‏ هم سید می باشند)...گفتم باشه پس! شیرینیش با من ، عیدی با شما


پ.ن 4 :  ...................................................................... هیچی!


راستی پیشاپیش عید قربان رو هم خدمت همگی تبریک عرض می کنم...هر چند که به قول خان داداش عید ببعی هاست!!



فعلآ همین!
خوشتون باشه
تا بعد


 *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
بعد نوشت ( 4 آذر)
بدینوسیله
تولد خان داداش
مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک


همراه با تغییر در آهنگ وبلاگ...
کلآ از « سراج » خیلی دوستم میاد
و البته از این آهنگش بیشتر تر !


 



 


سه شنبه 3 آذر 88 ساعت 1:12 صبح

نویسنده : زهره

خوووووووووووب
رسیدیم به روز دوم سفر یعنی چهارشنبه (29مهر)


صبح علی الطلوع خان عمو ( که بخاطر مسائل کاری همزمان با ما مشهد بودن ) زنگیدن و گفتن ظهر با هم باشیم...ما هم دیگه نشد بگیم وعده کردیم و ظهر و پریسا و اینا...و خلاصه به پریسا خبر دادیم که امروز کنسل!
رفتیم صبحانه و بعدم سمت حرم...
از قبل خبر داشتم که امروز (یعنی اون روز) احسان (وبلاگ مستانه) قرار هست که دفاع کارشناسی ارشد داشته باشه و منم قرار شده بود اونجا هی دعا کنم که همه چی خوب پیش بره...! و از طرفی هم نماز امام زمان بود زیر گنبد گوهرشاد...


مسجد گوهرشاد


خلاصه من رفتم اونجا و نماز و زیارت و یکی در میون وسط حرفام می گفتم امام رضا حواستون به دفاع احسان هم باشه!..فکر کنم از بس گفتم ، اگه یه بار دیگه می گفتم احـــــ ....... دیگه جلوی امام رضا تیکه بزرگم گوشم بود...


گذشت و بعد از ظهر هم از اونجایی که هنوز هیچی واسه هیشکی نخریده بودیم برای سوغاتی ، قرار شد بریم 17شهریور...(البته دوست بهار -مریم- اومد و با هم رفتیم)
حالا دیگه بگذریم از جریاناتی که سر ِ سایز بچه ها داشتیم و اینکه چه مکافاتی بود توی هر مغازه...اینقدر می خندیدن که نگو!
مثلآ واسه زهرا و یاسی(خواهر زاده و خان داداش زاده!) بلوز می خواستم :
 از وسط گردن تا سر آستین => 3 وجب یه ذره بیشتر!
واسه مهدی خاله => از همونجا تا همونجا 3وجب یه ذره کمتر
و......................
 تازه هی هم از اونور با مامان مذاکرات تلفنی که این خوبه واسه اون ؟ اون خوبه واسه این؟
ولی با همه این اوصاف خوب خرید کردیم و همه چی قشنگ شد...البته تا اون موقع واسه بابا و مامان و دالتونها هنوز چیزی نگرفته بودم.و بهار هم واسه مامانش و زن داداش جدیده!
حدود 9 در نهایت خستگی هتل..دلنوازان..شام (شنیسل و بختیاری)...



دیدم انگار بدجور خسته ایم به بهار گفتم به پریسا بگم فردا بیاد بریم پارک ملت؟...گفت آره خب!
sms به پریسا که می تونی بیای یا نه و قبول زحمت از جانب پریسا (و البته مامان و باباش) و قرار واسه فردا صبح.


توی اتاق:
- گوشی..نت..خبر اینکه آقا احسان با نمره 18.5 دفاع خود را با موفقیت پشت سر گذاشتن...
- من به دستور بهار خاطره نویسی اون روز و اینکه بلند بخون ببینم چی می نویسی و.........بهار طبق معمول خرررررررررررررررر پف !!!!


پنجشنبه...
صبح زودی رفتیم واسه صبحانه و بعدم پریسا اومدش یه کادوی خیلی خوشگل هم واسه م آورده بود که من اونموقع بازش نکردم و شما هم  در ادامه عکسشُ خواهید دید.با مامان و باباش رفتیم سمت پارک ملت و توی راه هم از هر دری حرف زدیم.
توی پارک هم همه چی خوب بود هم هوا و هم جمع سه تاییمون که خیلی خندیدیم و خوش گذشت و کلی هم عکس گرفتیم...


پارک ملت مشهد


بعدم رفتیم و یخ در بهشت خوردیم و قایق سواری...خودمونو کشتیم تا با اردک ها عکس بگیریم حالا من اینور بودم اردکا اونور توی قایق با پریسا جابجا می شدیم تا من برم اونور...داستانی داشتیم خلاصه...


پارک ملت مشهد و اردکها


روز خیلی خوبی بود...مرسی پریسا جون
دم هتل..خداحافظی با پریسا..نهار..استراحت و بعدشم زودی رفتیم بازار رضا تا تتمه سوغاتی ها رو بخریم...البته منم می خواستم واسه نغاره (یا نقاره؟!) که موقع غروب آفتاب می زدن برسم حرم که خداروشکر تا اون موقع خریدها انجام شد و رسیدیم بهش...


چیزی که توی این سفر خیلی خیلی خوب بود و می ارزید ، نزدیکی ِ هتل بود به حرم...اینکه هر وقت دلت می خواد بری و بیای خیلی خوب بود..که البته پیشنهادش از بهار بود و منم بیشتر روی محل هتل زوم کردم.


شب هم از اونجایی که شب ِ آخرمون بود و دیدیم هنوز به اندازه کافی توی هتل آتیش نسوزوندیم ، اومدیم توی لابی و اندکی شیطونی نمودیم و فلاکسمون را نیز آبجوش (از کافی شاپ)...بعدم بهار گفت من قهوه می خوام و اینا و منم گفتم من اولآ قهوه دوست ندارم و ثانیآ خیلی هم خنده داره که فلاکس به دست بیام و چایی سفارش بدم!
گفتم اون کیک هایی که اون روز با پریسا خوردیم خوشمزه بود و از اونا می خوام...بهار هم یه نگاهی بهش کرد :


کیک و اینا


و گفت: نههههههههههه از قیافه ش خوشم نیومد!(قیافه کیک یعنی!)
نشستیم وسفارش دادیم (یه قهو و یه کیک) و اصلآ هم که اون دوتایی که اونجا بودن آقایان محترمی نبودن و ما هم که کلآ دخترای خوبی هستیم
- اندکی بعد از آوردن سفارشات و طبق معمول عکس گرفتن ها...
من : بهار! کیک ِ رو ندیدی؟
بهار : چرا دیگه!..اینهاش..گذاشتم واسه ت!


من کیک می خوااااااااام


من :  خدایی بود از قیافه ش خوشت نیومده بود!!!!
خیلی خندیدیم خلاصه...بعدشم زدیم بیرون و عکس با سر در هتل و قیمت کردن عروسک پت و مت که از اول سفر قرار بود واسه خودمون بخریم و اون یارو ناغافل گفت هر کدوم 5 تومان..حالا دوتا پت و مت فسقلیااااااااااااا..ما هم نخریدیم!
بعدم بستن ساک ها...

عجبااااااااااااا
مثلآ می خواستم توی همین یادداشت تمومش کنم دیگه ولی از اونجایی که هم پ.ن داریم و هم جریان فرداش هم مفصله با عکسای کادو و جاخالی و سوغاتی دالتونا..بمونه واسه پست بعد...


حالا پ.ن !
پ.ن 1: دوشنبه با راضی و فائزه و فرح رفتیم گردش!..کلی خندیدیم مخصوصآ سر ِ کل کل گربه ِ با راضی بعدشم به صورت جنازه ( از خستگی البته!) رفتیم سر کلاس پژوهش عملیاتی!!!..این ترم رسمآ داریم می ترکونیم جمیعآ !!


پ.ن2: دیشب بهار sms داد که فردا عصر تنهام (خانواده مشهدن) و بیا اونجا و اینا...منم گفتم باید مامان رو ببرم واسه فیزیوتراپی و تا 6 نمیشه بیام...موقع برگشت باز sms زدم بهش که بیام؟.........گفت بیا که دارم آشپزی می کنم چه جووووووووووور!
اوه !..بهار و خونه داری؟...به حق چیزای نشنیده!!!!
رفتیم دیدم بعععععععععععله خانوم آب برنج رو گذاشتن و مشغولن!...تازه از اونور هم گوشی روی میز یک سره sms میاد و البته میره!!!
من : بهااااااااااااااااار برنجت رفت!! (بهار مشغول sms نوشتن!)
من :
قربونت ننه!..بیا تو برنج رو بریز توی آبکش من می نویسم sms رو! حالا شل و شوفته(!!) باید بذاری جلوی زن داداشتااااا!
خلاصه حالا من هی سر به سر بهار می ذارم که "نکرده کار که کار کنه..." اونم هی آه و ناله ش هوا که وااااای خسته شدم و به من چه اصلآ و از این حرفا....خیلی خندیدیم....و البته حرفیدیم!
منم شده بودم موش آزمایشگاه (بلانسبت البته) همه چی رو هی می چشدیم ببینم چطوره...
اما از حق نگذریم مرغ و بادمجون درست کرده بود و خوشمزه هم بود!
ولیییییییییییییی................................


پ.ن 3: به من چه که بازم طولانی شد؟!!....تازه شم! دارم از دست تو میرمااااااااا..حالا من هی میگم ، تو گوش نکن!!!


چه جالب!
ساعت 2 ونیم شد!!!!!!! (توی پرانتز: ساعت ثبت مربوط به ثبت اولیه یادداشت می باشد!..پرانتز بسته)


پس عجالتآ
خوشتون باشه
تا بعد...


 *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
بعد نوشت:


الآن نشستم و به عنوان یک مخاطب این  یادداشتمُ دوباره خوندم!
دیدم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
این دختره که اینا رو نوشته چه
دل مشنگ و سر خوش و الکی خوش و بی غم و غصه ست
اونم (به قول فائزه) در حد لالیگا!!!
البته خدارو 100هزار مرتبه شکر که همین روزها هم واسه م رقم می خوره تا ایام به خوبی
آره!..به خوبی..نمی گم به خوشی ، بگذره چون
به قول شما:
باید خوشُ واسه من معنی بکنی تا ببینیم می گذره یا نمی گذره....


من خوبم ، چون خودمُ زدم به اون راه!
من خوبم ، اما نمی دونم چه جوری می شه که با شنیدن یه تیتراژ آنچنان بغضم می ترکه که واسه خودمم باعث تعجبه!
من خوبم ، گرچه در آخر همه فکر هایی که از ذهنم می گذره به چیزی نمی رسم جز "نمی دونم!"
آره...
من خوبم ، با وجودیکه بعد از این همه هنوزم نمی دونم چی درسته چی اشتباه؟! کی راست می گه کی دروغ؟!
من خوبم ، چون تو اینجوری می خوای!
من خوبم ، چون اگه خوب نباشم اونوقت باید به این اعتراف کنم که احمق بودم!
من خوبم ، ولی هنوزم نمی دونم اون روز (که بازم داره میاد) احساس غرور از شکسته شدن طلسم راستکی بود یا الکی!؟ 
من خوبم ، چون هنوزم دلم به خوب بودنت گواهی می ده...
من خوبم ، چون دلم می خواد روی یه قول حساب کنم!
من خوبم..........................
میگما!
خودمونیما
با این اوصاف اصلآ میشه به این نتیجه رسید که من خوبم؟


این شعر هم از یغما گلروئی...الآن که توی وبلاگ ها می چرخیدم اتفاقی دیدمش ، خوشم اومد...


رفتی ُ خاطره های تو نشسته تو خیالم
بی تو من اسیر دست  آرزوهای محالم
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم
غیر تو که دوری ازمن دل به هیچکسی نبستم

 



هم ترانه   یاد من باش
بی بهانه   یاد من باش


اگه دوری ، اگه نیستی
تا ابد ، تا ته دنیا 
تا همیشه 
یاد من باش


 *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


مجددآ
خوشتون باشه
تا بعد...


 


چهارشنبه 20 آبان 88 ساعت 1:11 صبح
   1   2   3      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
مشهد...
فقط برای خودم...
ما ونمایشگاه کتاب!!
نمایشگاه!
14اردیبهشت...
[عناوین آرشیوشده]

فهرست
خانه وبلاگ

شناسنامه

پست الکترونیک

ورود به بخش مدیریت

134873:کل بازدیدها

43 :بازدید امروز

51 :بازدید دیروز

پیوندهای روزانه
درباره خودم
گل سرخ

زهره[264]
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ... کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

موضوعات وبلاگ

لوگوی خودم
گل سرخ

allowScriptAccess="always" />