سفارش تبلیغ
صبا ویژن

...بعد از مدتها که قرار بود بریم شهربازی، دیشب بالاخره جور شد...
منم از قبلش گفتم یعنی چی که وقتی می ریم بیرون شام نمی بریم و آخرش یه چیز آماده حالا یا ساندویچ و یا پیتزا می خوریم؟!..اصلآ کیف بیرون رفتن به اینه که از قبلش براش تدارک ببینیم!....پیشنهاد دادم که من الویه و کوکو درست می کنم و با مخلفات لازم میارم..که پذیرفته شد!
حدود ساعت 9 من به اتفاق خواهرم اینا رفتیم و قرار بود خانواده دختر عمه م هم اونجا بهمون ملحق بشن...
قبل از رسیدن اونا ما بازی «کاترپیلار» رو سوار شدیم..اونم با مهدی!...دور از جون شما جون به لب شدیم تا این وایساد!!!!....هممون داشتیم گیج می زدیم!..مهدی هم که بیچاره مه و مات مونده بود!
منم گفتم  دیگه غیر ممکنه امشب یه چیزی که بچرخه سوار شم!
وقتی که اونا رسیدن قرار شد بریم چرخ و فلک.این چرخ و فلک هم بازی بیخودیه که هربارم که سوار می شیم می گیم دفعه بعد نمی رینم..اما بازم می ریم!!
منم با شوهر دختر عمه م که آقا سعید باشن خیلی کل کل می کنم حسابی متلک بارشون می کنم...تا توی صف بودیم خواهرم گفت شام هم مهمون زهره هستیم!
دختر عمه م هم به آقا سعید گفت پس خوشحال باشین...! شصتمون خبر دار شد که قرار بوده مهمون باشیم شامو...آقا سعید هم کلی گفت هوووورا و آخ جون و اینا..منم به کل خودمو زدم به اون راهو..گفتم من؟!..شام!؟...نه بابا شایعه است:soot...خلاصه وقتی که سوار شدیم با دوتا صندلی فاصله با آقا سعید بودیم.وقتی رسیدیم اون بالا به خواهرم گفتم بیا صداشون کنیم!..خلاصه یهو داد زدیم:
آآآآآآآآآآآقاااااااااااااااااااااااا سعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید...:shad
گفتن بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟
گفتیم هیچـــــی!!!
......و دیگه این آقا سعید گفتن توی همه بازی ها ادامه داشت...فکر دیشب هرکی توی شهر بازی بود فهمید آقا سعید کیه!!!

از یکی فروشگاههایی که اونجا بود هم اینو خریدم:

ای کاش که معشوقه ز عاشق طلب جان می کرد * تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی... 

از همون اولی که وارد شدیم زهرا (خواهر جغله) می گفت یکی این بازی شانسی ها رو امتحان کنیم اما همه ش بیخودی بود...
آخر کار ساعت 12:5 که دیگه داشتن از تو شهربازی جارومون می کردن یه بازی دیدیم که انگار بد نبود...یه مکعب شیشه ای بزرگ بود پر از این عروسک های پشم و پیلی!!...یه چیزی مثل چنگک هم داشت که از بیرون کنترل می کردیم...باید این چنگکو روی یکی از عروسکها تنظیم می کردیم و بعد از 15 ثانیه اگه می گرفتش ماله ما می شد و می انداختش بیرون!..500 تومان!
یه هزاری دادمو روی یکی از عروسکها نگهش داشتم..اما همه قشنگاش اون زیر بود...این گربه ماله من شد:

 

که البته گفت یه بار دیگه هم امتحان کنید که بار دوم نتونست بگیر و 500تومان از دست رفت!..یا به عبارتی این مموشی 1000 تومان شد!

بعدم اومدیم بیرون و قرار شد شام رو توی یه پارک دیگه بخوریم..خیلی هم خوشمزه شده بود و همه تا شرف خوردن انگشت هم پیش رفتن!

 بفرمائین!

سر شام هم بحث کشید به اینکه گوشی ارزون شده..گفتم از من که 265000 خریدم الآن شده 245000 تومان...یا 6600 ها (معروف 66جواد!!) 160000 تومان!..سر به سر شوهر خواهرمم که گوشیش نوکیا 3310 گذاشتم و گفتم از شما هم 3تا 100 تومانه!
آقا سعید گفت تو که خبر داری از من چنده؟ (گوشیش نوکیا 6060 بید!)...از شما؟!با یه کم مکث گفتم از شما هم چون شمایی 2تاشو 100 تومان!:loos...همچین مونده بود اندر جوابی که بهش دادم..کف کرد بیچاره:lool 

پ.ن 1: توضیح عرض شود که تقریبآ توی فامیل هیشکی جرآت نداره بگه بالا چشم آقا سعید ابرو هم هست!!همه اینجوررین:

پ.ن 2: عکس مهدی رو واسه این برنامه عصر جدید فرستادم..موضوعش خنده بود..هفته پیش که کلی به همه گفتم ببینید اما چون روز وفات بود نذاشت و ضایع شدم!...این هفته گفتم حتمآ می ذاره..اس ام اس و تلفن به همه که ببینین........اما عکس مهدی رو نذاشت!
نمی دونم چرا!...و این چنین بازهم در جهت ضایع شدن ما تلاش شد!!!...منم برای اینکه غم باد نگیرم (!!) عکسو می ذارمش اینجا!

 جغله ی خاله...

پ.ن 3: یه کم طولانی شد..خوب به من چه!؟..کمافی السابق مشکل خودتونه!..اما وااااااای به حالتون اگه همشو نخونین!:kotak...و وای تر به حالتون (قید جدیده!) اگه وقتی خوندین کامنت نذارین!:kotak:kotak

پ.ن 4: فونت نوشته های یادداشت گل آفتاب گردون با این یادداشت یکیه!...اما چرا این ریز تر از اونه؟!؟

فعلآ
تا بعد
لحظاتتون بهتــــــــــــــــرین
:babay

 


نوشته شده در دوشنبه 86/5/15ساعت 3:50 عصر توسط زهره نظرات ( ) |


Design By : Pichak